دریک دهکده کوچک 🏞 واقع درایتالیا مرد منبت کاری زندگی می کرد که ژپتو نام داشت.
روزی او یک عروسک چوبی ساخت. از آن جا که خوانواده ای نداشت با خودش گفت: ای کاش 🥺 این عروسک یک پسر زنده و واقعی بود. ناگهان در کمال تعجب عروسک شروع به حرف زدن کرد: سلام پدر.
سپس شروع به راه رفتن کرد. ژپتو از این اتفاق غرق در شادی 🤩 شد و پسرش را پینوکیو نام گذاشت. یک روز ژپتو به پسرش گفت: از آنجا که تو یک پسر بچه 🧒🏻 هستی پس باید به مدرسه بروی.

اما بچه گفت: من نمی خواهم به مدرسه بروم.
خداحافظ پدر سپس پا به فرار گذاشت. ژپتو او را دنبال کرد ودید وارد یک نانوایی شد پینوکیو تعدادی نان برداشت وآن ها را به طرف ژپتو پرتاب کرد. ژپتو داد فریاد کرد و مشت هایش را از شدت عصبانیت تکان داد.
در همین حین نانوا به پلیس تلفن کرد و ژپتو بیچاره دستگیر شد: آخ جون! حالا دیگر مجبور نیستم مدرسه 📒 بروم.
من می توانم هر روز بازی کنم. پینوکیو از این که تمام مدت روز را توانسته بود در پارک بازی کند خیلی خوشحال بود اما وقتی هوا تاریک شد او کسی را نداشت که با او هم بازی شود و بدتر این که باران شروع شده بود و او مجبور بود به خانه برگردد.
هیچ کس در خانه 🏡 منتظر او نبود. او سرد و گرسنه اش بود وقتی که او نشست تا پاهایش را کنار اجاق گرم کند خوابش برد او متوجه پاهایش که در حال سوختن بودند نشد.
آن شب ژپتو دیر وقت به خانه برگشت و با پسر بدون پایش روبرو شد.
بلافاصله به او گفت: خوب پینوکیو اگر قول بدهی به مدرسه بروی من هم پاهای جدیدی برایت درست خواهم کرد.
پینوکیو جواب داد قول می دهم پدر، سپس پیرمرد منبت کار تمام شب را کار کرد تا پاهای پسرش را تعمیر کند. صبح روز بعد او بهترین کت و شلوارش را فروخت و برای پینوکیو یه کتاب خرید.
پینوکیو گفت: متشکرم پدر. من به مدرسه خواهم رفت وسخت تلاش خواهم کرد.
پسرک غرق در شادی، خانه را به مقصد مدرسه ترک کرد. او صدای پایکوبی یک گروه در حال رزه رفتن را شنید و به طرف آن ها رفت. آن ها به یک گروه نمایش عروسکی تعلق داشتند. او تصمیم گرفت کتابش 📚 را بفروشد تا بتواند یک بلیط ✉️ برای آن نمایش بخرد.
درحین نمایش آنقدر هیجان زده شد که ناگهان بر روی صحنه نمایش پرید و باعث خراب شدن برنامه شد. مرد عروسک گردان که به شدت عصبانی شده بود. او را بلند کرد و در آتش انداخت.
پینوکیو فریاد زد خیلی متاسفم لطفاً به من صدمه نزنید برای اینکه اگر اتفاقی برای من بیفتد پدرم خیلی ناراحت می شود.
من باید به مدرسه بروم. عروسک گردان فکر کرد که او باید پسر خوبی باشد و گفت: بسیار خوب اما به شرط این که دیگر این کار را تکرار نکنی. سپس او مقداری پول داد تا یک کتاب دیگر بخرد.
پینوکیو در حالی که پول ها 💸 دستش بود آنجا را ترک کرد. او حواسش نبود که یک روباه مکار و یک گربه در حال نگاه کردن او هستند. آن ها سلام کردند و با مهربانی پرسیدند پینوکیو آیا می دانی چطور پول هایت را زیاد کنی؟ پینوکیو پرسید: پول هایم را زیاد کنم، اما چطور؟
خیلی راحت، پول هایت را زیر درخت شگفتی چال کن و بخواب وقتی که بیدار بشی ثروتمند و پولدار شدی. بنابراین پینوکیو طبق آنچه به او گفته بودند عمل کرد.

اما وقتی که بیدار شد متوجه شد که به شاخه درخت آویخته شده است.
روباه و گربه او را بالا بسته بودند و پول هایش را برداشته بودند. جغدی برای نجات او بر روی در خت نشست.
این جغد از طرف یک پری که مشغول تماشای او بود فرستاده شده بود. جغد پینوکیو را به منقار گرفت و او را به جایی که پری مهربان منتظر بود، برد. پری مهربان از پینوکیو پرسید:چرا تو در مدرسه نیستی؟
پینوکیو به دروغ گفت: من داشتم میرفتم به مدرسه اما در راه یک بچه یتیم گرسنه را دیدم و کتابم را فروختم تا برایش نان بخرم، بنابراین… .
ناگهان یک دفعه دماغ پینوکیو شروع به دراز شدن 🤥 کرد. پری مهربان به نرمی گفت: پینوکیو هر چقدر دروغ بگویی، دماغت دراز🤥 می شود.
پینوکیو گفت: معذرت 🙏🏻 می خواهم. پری مهربان دستور داد که یک دارکوب دماغ او را به اندازه اولش برگرداند.
پینوکیو مسیر یک شهربازی قرار داشت. او فقط قصد داشت که به سرعت نگاهی به آن بیاندازد و برود اما او روز های بسیاری را آنجا مشغول بازی بود. یک روز او متوجه شد که او و تمامی پسر هایی که با آن ها مشغول بازی بوده. کم کم در حال تبدیل شدن به الاغ هستند.
او به یک سیرک فروخته شد و هنگامی که پایش در جریان تمرین شکست و آن ها او را به دریا انداختند.
او به اعماق اقیانوس فرو رفت. ماهی ها دور او جمع شدند و پوست او را می خوردند.
خیلی زود پوست الاغ پاره شد و پسرک چوبی کوچولو بیرون پرید.
او به ماهی 🐠 گفت: متشکرم ماهی اما در واقع این پری مهربان بود که اورا نجات داد. او متوجه شده بود که پینوکیو واقعا به خاطر رفتار اشتباهش ناراحت است و بالاخره تصمیم دارد که از این به بعد پسر خوبی باشد.
او با خودش گفت: من به پدر کمک خواهم کرد و با او مهربان خواهم بود.
او حواسش نبود که یک نهنگ عظیم الجثه از شت سر در حال نزدیک شدن به است.
نهنگ در یک چشم بر هم زدن او را بلعید. او با تمام قدرت فریاد زد. کمک! کمک! اما بی فایده بود.
در تاریکی شکم نهنگ 🐋 پینوکیو متوجه نور ضعیفی شد که اندکی با او فاصله داشت. او شناکنان به آن نزدیک شد. ژپتو آن جا بر روی یک قایق به همراه یک شمع نشسته بود.
آن ها به گرمی همدیگر را در آغوش گرفتند.
ژپتو گفت: من با این قایق در جستجوی تو بودم که طعمه این نهنگ شدم. آن ها باورشان نمی شد که هم دیگر را پیدا کرده اند.
ژپتو گفت: من بیش از حد ضعیف و ناتوان شده ام. تو خودت تنهایی از اینجا برو.
پینوکیو گفت: بدون تو هرگز پدر آنگاه او پیرمرد را گرفت و شناکنان از دهان نهنگ که خواب بود خارج شدند. سرانجام آن ها به ساحل رسیدند. پینوکیو به خوبی از پیرمرد مراقب کرد و خیلی زود حال زپتو بهتر شد.
او گفت: پسرم، تو مرا نجات دادی.
ناگهان پری مهربان ظاهر شد. او گفت: پینوکیو، تو شجاع و راستگو شده ای، تو سزاوار این هستی که یک پسر واقعی باشی. او پینوکیو را به یک پسر واقعی تبدیل کرد و آن ها بعد از آن چالش ها به خوبی و خوشی زندگی کردند.