در یک روز زیبای بهاری 🦋 کرمولک قصه ما در کنار بوته گل سرخ باغچه 🌹 نشسته بود و به خواهر کوچولوش نگاه می کرد.
مادر کرمولک از او خواسته بود تا مراقب خواهرش باشد تا موقع بازی کردن برای او اتفاقی نیفتد.
اما این مارمولک کوچولوی ما آن روز اصلا حوصله بازی 🎲 نداشت و اصلا دوست نداشت با کسی حرف بزند چون فردا تولدش بود و سال پیش، پدر و مادراو برای تولدش از روزها قبل برنامه ریزی کرده بودند.
اما امسال انگار هیچ خبری نبود. او تمام روز منتظر بود تا شاید متوجه شود که به یاد تولد او هستند و قرار است برای او کاری کنند اما انگار هیچ کس حواسش به او نبود.
کم کم ظهر شده بود و دیگر وقت آن شده بود که او به همراه خواهرش به خانه بازگردد. بعد از خوردن ناهار 🍔 مارمولک کوچولو به اتاقشان رفت و کمی دراز کشید و شروع کرد به فکر کردن. آخرش هم به این نتیجه رسید که اصلا شاید دیگر کسی او را دوست ندارد!
بعد از ظهر که شد، کرمولک رفت پیش دوستانش. ولی باز هم حوصله بازی نداشت. رفت در گوشه ای نشست و مشغول تماشای بازی آن ها شد.
مادر بزرگ سنجاقک باغچه که در حال قدم زدن بود و از هوای زیبا لذت می برد دید که مارمولک کوچولو تنها نشسته و ناراحت است، برای همین رفت کنارش نشست و با مهربانی گفت: «سلام مارمولک کوچولو، چرا با بچه ها بازی نمی کنی؟»
او آهی کشید و گفت: «اصلاً حوصله ندارم.»
مادربزرگ سنجاقک خندید و گفت: «چرا آخه؟ راستش رو بگو ببینم. با کسی دعوا کردی؟»
کرمولک با ناراحتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «نه. راستش فردا روز تولد منه، ولی هیچ کس یادش نیست. حتی پدرو مادرم، انگار مهم نیست که من به دنیا اومدم ، دیگه منو دوست ندارن، همیشه یادشون بود ولی نمیدونم چرا این بار یادشون رفته.»
مادر بزرگ سنجاقک خندید 😅 و عینکش 👓 را جابه جا کرد و گفت: «من که فکر نمیکنم پدر و مادرت بتونن روز تولدت رو فراموش کنن. اون روز بهترین روز زندگی اونها بود. پاشو برو بازی کن، این فکرها رو هم از سرت بیرون کن.»
مادر بزرگ سنجاقک بعد از گفتن این حرف بلند شد و رفت. مارمولک کوچولو دوباره تنها نشست و شروع کرد به غصه خوردن.
شب که شد، کرمولک توی تخت خوابش دراز کشیده بود و هنوز داشت غصه میخورد. خواهر کوچولوی مارمولک رفت کنار برادرش و به او گفت:« داداش خوبم ، چرا انقدر ناراحتی، من دوست ندارم تو انقدر ناراحت باشی، می خوای برات یه شعر بخونم تا خوب شی؟»
کرمولک گفت:« آخه همش فکر می کنم که دیگه کسی منو دوست نداره، ولی حالا که تو میخوای برام شعر بخونی پس حتما دوسم داری.»
کرمولک غمگین کنار تخت نشست ، بهارک از او پرسید: «چرا فکر میکنی کسی دوست نداره؟»
کرمولک با ناراحتی گفت: «آخه فردا تولدمه 🎊 و همه یادشون رفته. هم مامان و بابا، هم دوستام. حتی تو هم یادت نبود.»
بهارک ریز ریز خندید و با خنده به کرمولک گفت:« خوب حتما یادشون رفته دیگه. شب بخیر داداشی.»
این را گفت و ملافه اش را روی سرش کشید و خوابید.
کرمولک از رفتار بهارک تعجب کرد. اما سعی کرد بخوابد. صبح که شد با قلقلک نور خورشید خانوم از خواب بیدار شد اما بهارک در اتاق نبود!
در همین فکر بود که بهارک کوچولو آرام در را باز کرد و دید کرمولک بیدار است. سلام کرد و گفت بیاید صبحانه بخورد و رفت. کرمولک جایش را مرتب کرد و با همین ناراحتی در اتاق را باز کرد.
تا در اتاق باز شد، پدرو مادر کرمولک و خواهرش و تمام دوستانش هورا کشیدند و برای کرمولک شعر تولدت مبارک خواندند.
مارمولک کوچولو اولش خیلی تعجب کرد اما بعد از خوشحالی هورایی کشید و با صدای بلند خندید. یکدفعه داد زد: « 🎂وای چه کیک بزرگی 🎂 !»
مادر کرمولک یه کیک خیلی بزرگ برای تولد کرمولک پخته بود. کیکی که حتی از کیک سال قبل هم بزرگتر بود!
مارمولک کوچولو وسط جشن به یاد حرف مادر بزرگ سنجاقک افتاد که گفته بود:« من که فکر نمیکنم پدر و مادرت بتونن روز تولدت 🎉 رو فراموش کنن. اون روز بهترین روز زندگی اونها بود.»
او خیلی خوشحال بود که پدر و مادر و خواهر و دوستانش آنقدر او را دوست دارند، این بهترین جشن تولد کرمولک بود.